آه ای چشم تو فانوس بيابان زدگان
ساحل امن تو آرامش طوفان زدگان

کيستی آينه گم شده در وهم غبار ؟‌
کيستی ای شبه شبرو مهتاب سوار ؟‌

ای که بر هر گذری عشق به دريوزه توست
لب ما تشنه آبی است که در کوزه توست

ما جگر سوخته آتش آهيم ٬ بيا
ديرگاهی است تو را چشم به راهيم ٬ بيا

هر شب از کوچه صدای قدمت می آيد
اشکم از ديده به پابوس غمت می آيد

صبح در آينه اما خبری نست که نيست
از تو بر گونه خشکم اثری نيست که نيست

جام عشق از می چشمان تو پر خواهد شد
تو گلو تازه کنی حرمله حر خواهد شد

گل نشکفته ام ای دور تر از دسترسم
تو زمن دوری و من با تو نفس در نفسم

بی تو منصور دلم را به چه داری بکشم
پای در دامن سبز چه بهاری بکشم

بگذار آينه ام غرق نگاهت باشد
نقطه عطف دلم ٬ خال سياهت باشد

لا اقل وعده بده بلکه دلم شاد شود
من خراب تو ام ای خانه ات آباد شود


------------------------------------------------

مسعود جون دستت درد نکنه شعرت جالب بود
فقط چرادنباله اونو رو ننوشتی

03.gif

/ 0 نظر / 4 بازدید