دلم قرار نمي گيرد از فغان ,بي تو---سپندوار ز كف داده ام عنان بي تو

ز تلخكامي دوران نشد دلم فارغ----ز جام عيش لبي تر نكرد جان ,بي تو

چون آسمان مه آلودم ز تنگدلي--- پر است سينه ام از انده گران,بي تو

نسيم صبح نمي اورد ترانه شوق--- سر بهار ندارند بلبلان , بي تو

لب از حكايت شبهاي تار مي بندنم--اگر امان دهدم چشم خونفشان بي تو

چو شمع كشته ندارم شراره اي به زبان--نمي زند سخنم آتشي به جان,بي تو

ز بيدلي و خموشي چو نقش تصويرم---نمي گشايم از بي خودي ,زبان, بي تو

از آن زمان كه فروزان شدم ز پرتو عشق---چو ذره ام به تكاپوي جاودان, بي تو

عقيق صبر به زير زبان تشنه نهم---چو يادم آيد از آن شكرين دهان, بي تو

گزاره غم دل را مگر كنم چو امين---جدا ز خلق به محراب جمكران,بي تو

/ 0 نظر / 5 بازدید