باران كه زد بيا به من خسته سر بزن
آتش به جان خسته اين دربه در بزن
خورشيد را سپردم كه از اين خانه دور شو
اينجا نمان شبانه به كوه و كمر بزن
ديراي است پشت كوه زمينگير مانده است
وقت طلوع توست ,تو اي ماه سر بزن
هنگام آمدن گلي از شاخه بچين
سنجاق كن به زلف و به جانم شرر بزن
درها به شوق آمدنت بال مي كشند
پرواز كن كبوتر من ,بال و پر بزن
دريا!اگر به ديدنش اميد بسته اي
سر را به ساحل خود بيشتر بزن

/ 3 نظر / 4 بازدید
نا آشنا

شعرهاي شما خيلي زيبا بود

مسعود

سلام جالب است جالب

مسعود

منتظر شعرهاي ديگت هستيم