در كوچه هاي غربت و اندوه
بي آنكه ياد سبز وجودت رها كند
چشمان خو گرفته به تاريكي مرا
از هر چه آرزوست ملولم
ديري است بر كرانه اين رود مانده ام
وين رود پر خروش
با هاي و هوي خويش
گويي مرا به سخره گرفته اند
در كوچه هاي غربت و اندوه اما هنوز
چشم انتظار عابر شب هاي حسرتم
بي آنكه ياد سبز وجودش رها كند
چشمان خو گرفته به تنهايي مرا

/ 4 نظر / 9 بازدید
hi

خيلي زيباست شعرهاي شما

mohsen

من هم شعرهای شما را می خوانم بسيار زيباست

داود

شعرهای زیبای شمارا خواندم وازاین که دراین دنیای دین فراموش شده کسی دست به این عمل زیبا زده خوشحال شدم در صورت امکان با کسانی که آقا را درک نموده اندمصاحبه ای بشود جالب خواهد بود