در رهگذار تو


از شاخه هاي چشم تو خود را تكانده ام
با من بمان اگر چه چنين زرد مانده ام
باور نمي كني كه من از دفتر غزل
جز در هواي ياد تو چيزي نخوانده ام
دل را ببين كه در هوس دام و دانه اي
مثل پرنده بر لب بامت نشانده ام
از دامن دلم گل شب را بچنين كه من
اين خانه را ز هر چه سپاهي تكانده ام
اين كوچه از خيال تو خالي نمي شود
با اشك,رهگذار تو را گل فشانده ام
در كاروان بوسه به مستي نشسته اي
جان را آن قافله به لب رسانده ام

/ 0 نظر / 4 بازدید