سلام من اومدم

 

 

قدم بر چشم ما بگذار!<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 در روزهاي ناگزير غيبت

در قرني كه شانة زمان، گرفتار تازيانه هاي زخم

بي عدالتي است،

لبهاي زمين، در تب خشك سالي مي لرزد،

چشمه هاي عاطفه يخ بسته اند و درختان، سردشان

شده است،

چگونه دل به تيغ ذوالفقار عدالتت نبنديم،

باران ظهورت را به استغاثه ننشينيم،

زلال مهرباني حضورت را ندبه نخوانيم،

و در انتظار آفتاب نگاهت نمانيم؟!

آقا!

كدام چشم، به راه آمدنت خيس نيست؟

كدام گوش، دل به طنين گامهايت نسپرده است؟

كدام لب، با لبهاي « أمن يجيب » خوان تو همراه

نيست؟

كدام دل عاشق، براي تو نمي تپد؟!

تو در قنوت كدامين دست، جاري نيستي؟

كدام چهارشنبه، بوي جمكران تو را ندارد؟

كدام جمعه، طعم ندبه را نچشيده است؟

             ××××

كدام ستم را ش‍ٍكوه بنشينيم؟

باكدام لحن، درد دل كنم؟

از اضطراب كدام صبح جمعه بگوييم؛

از حسرت كدام عصر جمعه،

از دلتنگي كدام غروب؟!

           ××××

مي دانم كه مي آيي

مي آيي و بهار را با خود مي آوري

لبهاي غنچه ها را به لبخند شكوفا مي كني

طراوت را به عدالت، ميان درختان، تقسيم مي كني

همة دلها را در مهرباني سهيم مي كني

به آئينه ها، فرصت تماشا مي دهي،

مي آيي و آدينه ها ديگر ندبه نمي خوانند

قنوت ها، طعم اجابت مي گيرند

ديگر، دلي شكسته نمي ماند

لبي به شكوهٍ باز نمي شود

زمين، از چنگال نابرابري ها مي گريزد

جهان، ناگزير عدالت مي شود

ريشة هيچ ستمكاري در زمين نمي ماند

شوكت متجاوزان، در هم مي شكند

رشته هاي نيرنگ و فريب، گسسته مي شود

           ××××

خسته ايم؛

از چهار فصل يكنواخت

از زمستانهاي پي در پي

از لحظه هاي بي بهار

از اين روزهاي گرفتار

از تكرار اين همه تكرار

چشمانمان

به ضريح گامهايت، دخيل بسته اند؛

قدم بر چشم ما بگذار!

 

 

 

 

 

 

 

/ 1 نظر / 6 بازدید
رها

سايت خيلي جالبي داريد اميدوارم يه روزي ظهور امام زمان رو با هم ببينيم