شب كه روشن مىشود آبىترين فانوسها
ياد چشمان تو مى افتم در اقيانوسها
قرنها بيهوده مى گردم، نمى يابم تو را
نامى از تو نيست در خميازه قاموسها
باكدامين شعله رقصيدىكه حالاسالهاست
بال مى گيرند از خاكسترت ققنوسها
مهربان من! به اشراق نگاه شرقى ات
كن رهايم مى كنى از حلقه كابوسها؟
كى به گلبانگ اذان تو، شعورشعرها!
لال خواهد شد زبان خسته ى ناقوسها
در مباركباد يك آدينه مى آيى و من
دست برمىدارم از دامان اين مأيوسها

/ 0 نظر / 5 بازدید